از اولین قدم‌های مسئولیت‌پذیری و وظیفه شناسی این است که بدانیم چه چیزهایی جزو وظایفمان است و چه چیزهایی نیست. یکی از بهترین راه‌های بهتر زندگی کردن این است که در تمام مراحل زندگیمان اعتدال را رعایت کنیم و این شامل وظیفه شناسی نیز می‌شود. معمولا افراد یا افراط می‌کنند و یا تفریط؛ به عبارت دیگر، یا مسئولیت تمام وظایف خود و اطرافیانشان را برعهده می‌گیرند، یا هیچ وظیفه‌ای را نمی‌پذیرند و آن را بر دوش دیگران می‌اندازند. بگذارید بررسی کنیم که هرکدام از این دو حالت چه معایبی دارند و چرا باید به دنبال حالت متعادل باشیم

 

«می‌شه لطفا…؟»

یادگیری وظیفه شناسی از سنین پایین و در خانه‌هایمان شروع می‌شود. به این فکر کنید که در کودکی چه مسئولیت‌هایی را در خانه انجام می‌دادید. آیا وظایف خانه بین اعضای خانواده تقسیم می‌شد یا فقط یک نفر (معمولا مادر خانواده) همه آن‌ها را انجام می‌داد؟

«عزیزم! می‌شه لطفا اسباب‌بازی‌هات رو از کف اتاق جمع کنی؟»

این جمله یا جملات شبیه به آن را چند بار تا حالا شنیده‌اید؟ به نظرتان جمله درستی است یا نه؟ ممکن است فکر کنید که جمله درستی است چون مودبانه کودک را خطاب قرار داده است و از او خواسته است وظایفش را انجام دهد. اما سوال اصلی این است که چرا باید این جمله را اساسا در محیط خانه بشنویم؟ یک کودک مسئولیت‌پذیر یاد گرفته است که پس از بازی کردن وظیفه دارد که اسباب‌بازی‌هایش را خودش جمع کند.

 

شاید فکر کنید که فرزندتان سن کمی دارد و نباید از او انتظار وظیفه شناسی داشته باشید اما وظایفی وجود دارند که می‌توانند مناسب سن او باشند. وقتی فرزندتان کمی بزرگ‌تر شد، وقت آن است که کارهای خانه را بین افراد خانواده تقسیم کنید.

لازم نیست این وظایف خیلی بزرگ یا سخت باشند؛ فقط به اندازه‌ای که اعضای مختلف خانواده وظیفه شناسی را یاد بگیرند. اولین مرحله از این تقسیم وظایف این است که مسئولیت‌های شخصی خودشان را انجام دهند. هر کدام از کودکانتان باید بتوانند مسئولیت‌های اولیه خود را از قبیل بهداشت فردی، زندگی روزانه و فضای زندگیشان را خودشان انجام دهند. در مرحله بعدی باید قسمتی از وظایف مشترک خانواده را برعهده بگیرند. همه افراد خانواده غذا می‌خورند، از فضاهای عمومی مثل دستشویی، حمام و آشپزخانه استفاده می‌کنند، و احتیاج به لباس‌های تمیز دارند. می‌توانید طوری برنامه‌ریزی کنید که شستن ظرف‌ها در هر روز هفته وظیفه یک نفر باشد.

 

اما چه زمانی انجام دادن وظایف تبدیل به وظیفه شناسی می‌شود؟ فرد باید بپذیرد که کاری که انجام می‌دهد برای کمک کردن به فرد دیگری (مثلا مادرش) نیست و کاری است که هر فرد بالغ باید انجام دهد تا زندگی موفقی داشته باشد.

وظیفه چیزی است که ما برای خودمان و به‌خاطر حسی درونی انجام می‌دهیم اما کمک کردن و لطف کردن به دیگران حسی بیرونی است که فقط برای مدت محدودی انجام می‌دهیم.

اگر حس وظیفه شناسی و مسئولیت‌پذیری در شما به اندازه کافی قوی نیست، می‌توانید اول وظایفتان را برای خودتان مشخص کنید. چه چیزهایی هستند که بر دوش دیگران گذاشته‌اید و آن‌ها از روی لطف برایتان انجام می‌دهند؟ این وظایف را در حوزه‌های مختلف زندگیتان تقسیم کنید و لیستی از آن‌ها تهیه کنید. مجبور نیستید از ابتدا، تمام آن‌ها را با هم انجام دهید. از وظایف ابتدایی و ساده‌تر شروع کنید. پس از آن که وظایف ساده‌تر برایتان همیشگی شد، کم‌کم وظایف دشوارتر را نیز برعهده بگیرید.

 

 

مسئولیت‌پذیری و وظیفه شناسی مزایای بسیاری در زندگی شخصی و اجتماعی ما به همراه دارد. با پذیرفتن وظایفمان، مسئولیت نتایج آن‌ها را نیز چه خوب و چه بد برعهده می‌گیریم. با این کار، اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کنیم چون متوجه می‌شویم که خودمان باعث اتفاقات خوب زندگیمان شده‌ایم. اما اگر نتیجه کارمان خوشایند نبود چه؟ در این صورت نیز در وهله اول مسئولیت اشتباهاتمان را می‌پذیریم و سپس برای اصلاحشان تلاش می‌کنیم. اطرافیانمان نیز ما را به‌عنوان فردی وظیفه‌شناس و مسئولیت‌پذیر می‌شناسند و احترام زیادی برایمان قائل خواهند شد.

 

«وظیفه‌م بود!»

یکی از دشوارترین مراحل وظیفه شناسی این است که یاد بگیریم چه مسئولیت‌هایی را نپذیریم و چه وظایفی بر دوش ما نیستند. بسیار پیش می‌آید که کمک کردن یا لطف کردن به کس دیگری را با وظیفه‌مان در قبال او اشتباه می‌گیریم.

برای این که بهتر بتوانیم این مسئله را بررسی کنیم، بیایید در مورد احمد حرف بزنیم. احمد کسی است که به اصطلاح به او «پادری» می‌گویند. «پادری»ها افرادی هستند که در مهربانی و لطف کردن به دیگران افراط می‌کنند و دیگران در نتیجه از آن‌ها سوءاستفاده می‌کنند. دلیل آن که به این افراد «پادری» گفته می‌شود این است که بقیه بدون توجه به آن‌ها از رویشان رد می‌شوند. احمد مثل باقی کسانی که این ویژگی شخصیتی را دارد، تمام تلاشش را می‌کند که به اطرافیانش کمک کند و حتی خود را موظف به این کار می‌داند. او غالباً به کارهای خودش نمی‌رسد و مجبور است از راحتی و آسایش خودش صرف نظر کند تا بتواند همه اطرافیانش را راضی نگه دارد. او همواره می‌ترسد اگر به کسی «نه» بگوید، از او برنجند یا از دستش عصبانی شوند.

 

 

اما اتفاقی که اخیرا برای احمد افتاد باعث شد در این رفتارش تجدید نظر کند. یکی از همکاران و دوست‌های احمد از او خواست وقتی به مرخصی می‌رود، یکی از وظایفش را به‌جایش انجام دهد. احمد در حالت عادی بلافاصله می‌گفت: «حتما! اصلا نگرانش نباش! معلومه که انجامش می‌دم!» اما آن هفته احمد وظایف بسیاری داشت که باید انجام می‌داد و قرار بود شب‌ها از مادرش پذیرایی کند که برای مهمانی به خانه‌شان آمده بود. برای همین، احمد چند ثانیه تامل کرد و به فکر کردن مشغول شد که ببیند چطور می‌تواند وقتی برای کارهای دوستش پیدا کند. استرس و خستگی در چهره احمد مشخص بود.

دوست احمد که او را به خوبی می‌شناخت، همان‌جا رشته افکارش را پاره کرد: «می‌دونی اگه نمی‌تونی انجامش بدی می‌تونی بگی نه، دیگه؟» احمد خیلی تعجب کرد؛ کمی مِن و مِن کرد و سعی کرد بهانه‌ای بیاورد که چرا بلافاصله قبول نکرده و به دوستش اطمینان خاطر بدهد که می‌تواند کار او را به جایش انجام دهد. دوست احمد باز هم حرفش را قطع کرد و به احمد گفت که قرار نیست برای کمک کردن به او خودش را به زحمت بیندازد و خودش می‌تواند بعد از اتمام مرخصی کارش را تمام کند.

این مسئله شاید برای دیگران چیزی عادی و روزمره باشد اما فکر احمد را برای چند روز مشغول خود کرد. این اولین بار بود که احمد به این فکر می‌کرد که برای کمک کردن به دیگران حق انتخاب دارد و می‌تواند «نه» بگوید. این بار کمک کردن را نپذیرفته بود اما دوستش نه رنجیده بود و نه از دستش عصبانی شده بود؛ حتی خودش بود که به احمد پیشنهاد کرد تا «نه» بگوید. احمد احساس آرامش می‌کرد. می‌توانست بدون استرس مضاعف به کارهایش برسد و شب‌ها پیش مادرش برود. دوست احمد در آخر مکالمه گفته بود که احمد بیش از حد به همه کمک می‌کند و باید بتواند انتخاب کند که کدام لطف را انجام دهد.

این مکالمه به احمد کمک کرد که به چیزهایی که نمی‌خواست یا نمی‌توانست انجام دهد «نه» بگوید. برخی از اطرافیان او از دستش آزرده‌خاطر می‌شدند؛ چون آن‌قدر به کمک‌ها و لطف‌هایی که احمد در حقشان می‌کرد عادت کرده بودند که دیگر از او انتظار داشتند آن را برایشان انجام دهد و از او حتی تشکر هم نمی‌کردند. اما بیشتر دوستان احمد او را بابت این کار تحسین کردند و خودشان هم نفس راحتی کشیدند.

 

 

دوستان واقعی احمد بابت این که به خودش اهمیت بیشتری می‌دهد، خوشحال بودند. آن‌ها می‌دیدند که احمد برای کمک کردن به دیگران، استرس زیادی را متحمل می‌شود و نمی‌توانستند به او توضیح دهند که چرا این نوع رفتارش آسیب‌زاست چون می‌ترسیدند او را ناراحت کنند. اما یک حس راحتی دیگر هم داشتند چون می‌دانستند حالا می‌توانند بدون نگرانی از احمد درخواست کمک کنند. آن‌ها قبل از این، از این کار خودداری می‌کردند چون می‌دانستند احمد بدون اهمیت دادن به خودش، بلافاصله به آن‌ها کمک می‌کند و ممکن است آزار ببیند.

آن‌چه از داستان احمد باید در نظر بگیریم این است که کمک کردن و لطف کردن به دیگران یک انتخاب است. کمک کردن به دیگران نباید برایمان تبدیل به یک وظیفه و مسئولیت شود. برخی از افراد که در وظیفه شناسی افراط می‌کنند، ممکن است با احمد همذات‌پنداری کنند اما تصمیم او را نپذیرند. ممکن است فکر کنید که کمک کردن به دیگران وظیفه‌تان بوده و به همین دلیل انسان خوبی هستید. شاید اصلا اگر همه افراد روی کره زمین مثل شما بودند، دنیا جای بهتری می‌شد. اما یک دنیای خوب از افراد خوشحال و آسوده تشکیل می‌شود. اگر با لطف کردن بیش از حد به دیگران، خودتان آزار ببینید، پس از مدتی خستگی در شما ته‌نشین می‌شود و دیگر نه می‌توانید کارهای خودتان را انجام دهید و نه به دیگران کمک کنید.

 

 

باید فهرستی از اولویت‌ها و وظایفتان در زندگی تهیه کنید. سپس زمانی را که به هرکدام از آن‌ها اختصاص می‌دهید، مشخص کنید. قطعا با این کار، متوجه می‌شوید که زمان زیادی را صرف کارهایی می‌کنید که وظیفه‌تان نیست یا اهمیت خاصی در زندگیتان ندارد. وظایف اصلیتان را مشخص کنید و زمان بیشتری را به آن‌ها اختصاص دهید. می‌توانید از دیگران نیز کمک بگیرید و همه کارها را خودتان انجام ندهید. یادتان نرود که شما هم مثل هر فرد دیگری به استراحت کردن نیاز دارید.

نه افراط و نه تفریط، به اندازه!

پس حد متعادل وظیفه شناسی چقدر است؟ نباید از تمام وظایفمان اجتناب کنیم و همه آن‌ها را بر دوش دیگران بیندازیم و هم‌زمان، نباید آن‌قدر مسئولیت‌های مختلف را برعهده بگیریم که به خودمان آسیب برسانیم. وظیفه شناسی مثل هر جنبه دیگر زندگی فقط در حالت متعادلش، مفید و موثر خواهد بود.

اگر نتوانیم وظایفمان را به‌درستی انجام دهیم، مانند کودکان تا آخر عمر وابسته به اشخاص دیگر خواهیم بود و آن‌ها باید برایمان تصمیم‌گیری کنند و وظایف شخصی و اجتماعیمان را انجام دهند. این کار هم باعث می‌شود احساس ناتوانی و بی‌فایدگی کنیم و هم اعتماد به نفسمان را از ما می‌گیرد. اطرافیانمان نیز از ما می‌رنجند چون از آن‌ها بیش از حد تواناییشان توقع داریم.

با این حال، ما فقط مسئول خودمان هستیم. به‌جز کودکان کم‌سن و افراد مریض یا آسیب‌پذیر، ما مسئول زندگی کس دیگری نیستیم. شاید احساس وظیفه و مسئولیت کنیم که در مواقع نیاز به آن‌ها کمک برسانیم، اما مسئولیتشان برعهده ما نیست. هرچقدر بیشتر تلاش کنیم کسی را «اصلاح» کنیم یا «نجات» دهیم، بیشتر به این باورشان اعتقاد پیدا می‌کنند که نمی‌توانند به خودشان کمک کنند.

وظیفه شناسی بیش از حد ممکن است دلایل عمیق‌تری داشته باشد و کنار گذاشتن آن، با مقاومت درونی و مقاومت اطرافیانتان مواجه خواهد شد. اما در نهایت این به نفع هیچ‌کس، چه شما و چه دیگران، نیست که با پذیرفتن مسئولیت‌های بیش از حد به خودتان آسیب برسانید.

 

 

مسئولیت شما در وهله اول و بیش از هرچیز دیگر این است که مواظب خودتان باشید. این کار یعنی مسئولیت‌های شخصی و ابتدایی خود را، از غذا پختن گرفته تا پاکیزه نگه داشتن محل زندگی، خودمان انجام دهیم و علاوه بر آن، با قبول کردن مسئولیت‌های دیگران و لطف کردن بیش از اندازه به آن‌ها به خودمان فشار مضاعف نیاوریم. پس مسئولیت‌های ما، چیزهایی هستند که ما را خوشحال می‌کنند. وظیفه شناسی یعنی گفتن این که «من خودم را دوست دارم».